توی 1 اومدی برام حرفایی زدی که بارها به خودم گفته بودم... راستش اره ارشیو خوبی دارم اما خب برای من روزهای تلخ و شیرین زندگیمه ارشیو نیست... اراده ام مثل اون سالها نیست مثل ۹۳ که بلاگفا اعلام کرد اطلاعاتم پریده و من قهر کردم و رفتم و چندین سال بعد برگشتم.... اون روزای تلخ ۹۳ پاک شدن و من هیچ وقت یادم نمیاد اون لیلا چیا نوشته بود فقط یادمه افسردگی وارزوی مرگ سایه انداخته بود رو زندگیم... درد فهمیدن داغونم کرده بود... احتمالا برای همینه ادما از فهمیدن فرارین اما خب من اون درد و فهم رو به جون خریدم تا الان اینجا باشم... من به خودم اهمیت میدم غریبه اما چیزهایی از گذشتمو همیشه یدک کشیدم و الان با درمان میخام دلیل رها نکردن هامو بفهمم چی از اون سالها تو وجودم موند تا به الان که علیرضا هم روشون اضافه شده....غریبه از این به بعد میخام با تو حرف بزنم ، یک ماهه باشگاه نمیرم، کار کردن داره اذیتم میکنه، حالم خوب نیست،درمانمو میرم و اخیرا به درمانگرم گفتم علیرضارو از زندگیم فاکتور بگیریم بریم سراغ بقیه... نفهمیدم چرا، من به خاطر حل کردن علیرضا اونجا بودمو حالا میگفتم فاکتور... حرفا به جاهای باریک کشیده شد... درمانگرم از تمام افکار و فانتزی هایی که با علیرضا داشتم حرف زد و اینقدر گریه کردم و ترسیدم که اخرش فهمیدم چی میخام.... به قول درمانگرم لیلا علیرضا یه بهونه داشته و رفته و توجا موندی، بهترین رابطه هم اگر بوده اون ولت کرده و این یعنی طرد شدی اما اینکه تو هنوز ول نمیکنی سر چیه، چی گیرت انداخته....سخت بود ولی فهمیدم خسته شدم این سالها از دیده نشدن و دوست داشتن های یه طرفه از اینکه اینقدر از زاویه اون به زندگی نگاه کردم ازاینکه اینقدر احساس کردم منم که فقط از دست دادم از اینکه فقط برای من اینقدر سخت بوده و از اینکه من همیشه برای علیرضا اون ته تها بودم و از اینکه اون همیشه جلوتر و خوشحال تر و راضی تر از منه و فکر کردن های یه طرفه، ارزوهای یه طرف حرف های یه طرفه....
قرار یه طرفه نبود ولی از یه جایی به بعد یه طرفه شد و الان منم که باید یه طرفه رو قطع کنم... درمانگرم بهم گفت عزیز من برای شروع یه رابطه همیشه به ۲ نفر نیازه اما برای تموم کردن یک نفر هم کافیه.
سخت و دردناکه ولی دوست داشتنش تموم شده، نخواسته، بدون اما و اگر..... کسی که بخواد بمونه با هیچ بهونه ای نمیره و کسی هم بخاد بره هربهانه ای کافیه... من احساس نمیکردم علیرضا بهانه بخاد برای جدا شدن از من، اون فقط کافی بود بهم بگه دوستت ندارم یا از زندگیم برو... من هیچ وقت اصرار نمیکردم به موندن، من همیشه اهل رفتن بودم اما خب یه بار تست کردم نرفتنو با علیرضا برخلاف ذهنم که همیشه فراریم میده اینبار دلم گفت بمون شاید اوکی شه و خب دو سه ماه صبر کردم اما خب درس بدی از موندن گرفتم خدا به داد نفر بعدی برسه.
غریبه فقط بهت بگم دارم به خودم اهمیت میدم و این سخته چون این روزها فقط دلم فرار میخاد از همه جا و دلم فراموشی میخاد، خسته ام واقعا.
اما خب مثل امشب نمیخام از دیدن عکساش فرار کنم، اینقدر میمونم و میبینم تا تموم بشه این افکار لعنتی، بالاخره الان واقعیت سیلی بزنه بهتره از چندوقت دیگه اس، اون همیشه ادم سخت و پیچیده ایه و احساساتشم خیلی نامعلومه وکم و خب قطعا آدم سختی مثل اون هیجان نرمال تر و کم تری داره برای همین دلتنگی و ایناشم به چشم نمیاد، راحت تر با نبودن من کنار اومده این یک سال، پس طبیعتا حتی اگر کسی رو هم دوست داشته باشه منطقیه، حتی اگر احساس کنم خوشبخته و حالش خوبه و شاید گذری هم تو ذهنش جایی نداشته باشم اما خب اینجا شاعر میگه...
ما به کسانی که قصد ماندن نداشتن، احساس عمیق تری پیدا کردیم او رفت و از یادش مقداری سردرد برای ما ماند و مشتی ناسزا که هرروز به خودمان میگوییم... مثلا یه جایی دلم میگه ای کاش هیچ وقت کلاس زبان نمیرفتی از اونجا موندگار شدی اما خب حتی اگر سخت باشه که بگم (درسته شاید اونقدر اهمیت نداشتم براش، یا شجاع نبود یا دوستم نداشت یا میتونست بمونه و نموند و بهونه داشت و....)می ارزید حتی به منی که آرزو میکردم تو رابطه یه طرفه نیفتم که یکی بره و من موندگار بشم.
اما خب خدارو چه دیدی شاید یه روز یکی اونقدر براش اهمیت داشته باشم و اونقدر دوستم داشته باشه که جبران تمام این دردا بشه. نامریه اما خب دلم میخواست میدیم اون روزی که علیرضا اذیت میشه از اینکه کسی منو دوست داره و سخت در تلاش بدست اوردن دل منه و البته بدستم میورد
برچسب:
نویسنده: لیلا میرزاده